هر چی بیشتر پرسید و اندیشید کمتر به پاسخی رسید و کم کم کار به خود درگیری کشید.مخ مخی تا به خودش اومد دید بسی گذشته و نه تنها گرهی از کارش وا نشده،سردرگم تر هم شده.برای همین بر این شد که کاری به این چیزا نداشته باشه و به زندگیش بپردازه.پس راه افتاد که بره واسه خودش بگرده.
همین جور که می رفت یکی رو دید که یه گوشه نشسته و زار زار گریه میکنه. خواست راهش رو بگیره و بره ولی نتونست.رفت جلو،ازش پرسید که چی شده؟جرا گریه میکنی؟گفت دس رو دلم نذار که خونه.برو بذار تنها باشم و با درد خودم بسوزم و بسازم.مخ مخی گفت بگو شاید کمکی از من بربیاد.اونم گفت نه، هیچ کس نمی تونه کمکی بهم بکنهَ من خود درگیری دارم.تو کار خودم موندم.نمیدونم که کی ام یا چی ام.مخ مخی گفت اوووووووووووووووو،گفتم چی شده،این که چیزی نیس.منم دچارش شده بودم ولی یه کات بیرون پا زدم بهشون انداختمشون بیرون و اومدم گردش.
اونم گفت نه، تو نمی دونی.دردی که من می کشم،اگه کوهم می کشید...مخ مخی زود یه برگ از درخت کند و گرفتش جلوی اون و گفت وااااااااای باورم نمیشه!میشه یه دستینه به من بدین؟اونم همین جور شگفت زده به مخ مخی نگا کرد و گفت من دارم زاز می زنم، از درد بی درمون می نالم،تو به من میگی دستینه میخوای؟برو، برو که تو خودت بیشتر از من به کمک نیاز داری.مخ مخی گفت واااااااااای ستار!چی به روزت اومده؟که فریاد اون به آسمون رفت و بیش از پیش اشک ریخت و همین جور که زار می زد گفت خواهش می کنم، خواهش می کنم بیشتر از این نمک رو زخمم نپاش.
مخ مخی گفت چرا؟ مگه من چی گفتم؟ستار جون نمی دونی من چه اندازه تو رو دوست دارم.من با آهنگات زندگی کردم.بسی دوستشون دارم.می دونم هنرمند بودن اونم بنامش،سخته.می دونم شاید از دسِّ هوادارات شب و روز نداشته باشی.ولی من تنها ازت یه دستینه خواستم نه چیز دیگه.هنوز گفته های مخ مخی به پایان نرسیده بودن که هوار اون به هوا رفت.مخ مخی که دید اون بد جوری به هم ریخته و با هر گفته اون بدترم میشه،گفت باشه،باشهمن چیزی ازت نمی خوام.شرمنده،اگه چیزی گفتم که خوشایندت نبود من رو ببخش.خواهش می کنم آروم شو و بگو چیه؟چرا این همه گریه زاری می کنی؟کی بهت آسیب رسونده؟
اونم گفت مگه به همین آسونیه؟بگو کی نرسونده؟هر کس دیگه ای به جای من بود بدتر از این می کرد.هیچ کس درمونده تر و بیچاره تر از من نیس.خودمم موندم چی میگم،چه کار میکنم،چی ام،کی ام.یکی از چیزایی که بهم میگن اینه.یه بار مهربونم و بخشنده، یه بار بی مهرم و خشم گیرنده.یه جا پرتوان و درمون ده،یه جا ناتوان و درمونده.یه بار روشنی و رهنمون به اونم من، یه بار به تاریکی رهنمونم من.یه جا آگاهِ خوش سگالِ دانشمند،ییه جا کنم به هر که بره به دنبال دانش،بند.یه بار میگم هر چی من میگم همیشه بی دگرگونی می مونه،یه بار چیزی میگم که با اونایی که پیشتر گفته بودم نمی خونه.یه جا شنوا و بینا و دانا، یه جا ناشنوا و نادان و نابینا.یه بار زندگی بخش به هر چیزم،یه بار جان ستان و خون ریزم.یه جا آبادگر و سازنده،یه جا نابودگر و براندازنده.
از همه اینا بدتر فراموشیه.هر از گاهی یکی پیدا میشه و میگه نماینده منه و من اون رو فرستادم.پس از اونم براشون چیزایی میگه و میگه اونا رو من گفتم.حالا من هر چی به خودم فشار میارم،یادم نمیاد،هم این که کِی اون رو فرستادم،هم این که کِی اونا رو گفتم.پس از چندی یکی دیگه پیدا میشه و باز همونا رو میگه و دوباره همون آش و همون کاسه.چیزیَم نمی گذره که اونا و هواداراشون میفتن به جون همدیگه و هر کدومشونم میگن من ازشون خواستم که اون کار رو بکنن و اونان که راست میگن و من بیش از پیش تو کار خودم می مونم.
یا این که میان و میگن یه چیزایی رو من ساختم یا یه کارایی رو من کردم.یه گروه میگن من خودم به تنهایی انجامشون دادم،یه گروه دیگه میگن کمکم داشتم.هیچ کدومشونم گفته های دیگرون رو نمی پذیرن و همین میشه بهونه ای برای به جون هم افتادن و بسان همیشه هم میگن که خواسته من رو انجام میدن.منم همین جور هاج و واج می مونم که چی درسته؟آرزو دارم یه بار چشام رو باز کنم و ببینم که همه اینا کابوسن.ولی هر بار در این کارزار میشم کار زار و میفتم به زار زار.دیگه نمی دونم چی درسته چی نیس،کی راست میگه کی دروغ،من هستم یا نیستم یا اگه هستم چی هستم چی نیستم،خواسته هام چیان...
مخ مخی پرید میون گفته هاش و گفت بسّه.دیگه بیشتر از این نمی خواد چیزی بگی.با این چیزایی که تو گفتی،همون بهتر که زاری کنی که جز این گمون نکنم بتونی که کاری کنی.
کورسو : بسی بسی بسی شرمنده که به روز کردنم به این اندازه به درازا کشید.
شرر : می خواسّم روده درازی نکنم ولی باز نشد هر چن که همینم سر و تهش رو به هم آوردم.
همان سان که می رفتند به پیش،در راه بدیدند یکی نرّه گاومیش،که می دوید و می کوبید به تخته سنگی،کلّه خویش.مخ مخی،با بسی شگفتی،رو به او نمودی و بگفتی که خواهی مگر سنگ را برکنی که همی چنین کنی،سر خود به سنگ زنی؟ بگفتا که هنگام زادآوری ست،کنون مادگان را به سر مادری ست.در این دور و بر گاومیش نری ست،نگیرد چه گویم،تو گویی خری ست.بگفت مخ مخی،گو،چه گویی به او،که او نیارد به رو.بگفتا بسی شاخ و دندان به او،نشان داده ام،ولی او نرفته ز رو.همه مادگان از منَند در گله،ولی او همی می نماید گِله،که او نیز سرمست زادآوری ست،نه ماده که بهر خودش او نری ست.بگفت مخ مخی در گله مادگان را شمار؟بگفتا گمانم بُوَد یک هزار.
مخ مخی پرسید نمی توانید بکنید کاری،که هر کدامتان به کامتان برسید،باری؟بگفت گاومیش،که دست بر دلم مگذار که خون است و ریش،که می خندند مرا ریش،گر چنین رَویه ای بگیرم پیش.که فلانی که شاخش از دو گز فزون بُدی،از آیین مردی برون شدی.
ناگاه بسی هوار به هوا رفت که جانا سخن از زبان ما می گویی که مادگان گله نموده اند ما را لِه و کار ما همه شده گلایه و ناله.مخ مخی سر بگرداند و دید بسی از نر جانوران را که گردشان گرد آمده اند.نر پرندگان خوش خوان،آمدند به فغان که بیش از همه ماییم بیچاره که از این شاخه به آن شاخه ایم آواره و گلویمان شده پاره تا ماده ای به ما بگویدی آره.پرندگان رنگارنگ،بی درنگ،سر دادند گلایه را آهنگ که پس ما چه بگوییم که از بس که سر جنباندیم و دُم جنباندیم و دَم بر نیاوردیم،مُردیم.
زان میان،کژدمی آمد به زبان که بیش از همه منم که می بینم زیان که باید آب زنم راه را چون که نگار می رسد و چون برسم به کامْ من،جان بدهم به پیش یار تا که خوراک او شوم.تارتنی بانگ زدی،پس تو به مانند منی.بگی نگی،نرها همگی،بگفتندی، پس به راستی برای شما اگر هوس است،همان یک بار بس است.خب بگویید نه و جانتان آزاد،هر چند که کامتان بر باد.هر گزنده و خزنده و پرنده و چرنده و درنده و رَوَنده،بسی می نالید که بر ما چه ها که نرسید برای خوشایند و پسند مادگان و پدافند گزند دیگران.
مخ مخی گفت آیا نمی توانید که هم کام خود روا دارید،هم با یکدگر سازید؟همه گفتندی اگر بمُردی به ز این که آب مِردی ببُردی.پس بسی نادانی اگر بر این گمانی که ما از برای هوسرانی،شویم شاخ به شاخ و نشان دهیم چنگ و دندانی.نه،چنان نیست که تو بر آنی.این همه از برای فرداهاست،تا بماند به جا،هر آن که به در ماست.در میان ما هر که که نیرویش بیش،بباید به جفت گیری پیش،تا که برتر نژاد گونه ما،پس ز ما بمانَدی بر جا.
تازه این نیست که ما هماره در آزیم،روزگار خویش را تَبَه سازیم،دَم به دَم خود به روی ماده اندازیم.لیک،یک،دو پا جانوری ست که در این کار وِ را هماوردی نیست.می نماید شبانه روز زنبازی،لیک زن را نباید انبازی.ما،با نران دگر اگر کنیم پیکار،هیچ با مادگانمان نباشد کار.لیک این دو پای وَرزاَندیش،گر نر دگر می نتواند برانَد او از پیش،یا که ماده همی براندش از خویش،می نگوید که بیش از اینم بس،به که ز این پس،دگر کشم پا پس.یا که دست یازد به زاری و زور،یا نماید چنان که از خِرَد بُوَد بس دور.گاه خود را کُشد گهی ماده،تا نشان دهد که بوده دلداده.ما کجا ماده را کُشیم و زنیمش ریش؟خواه گرگ و پلنگ باشیم،خواه خر یا میش.گر به او نارسیدیم و کام خویش،بی هیچ کمی و بیش، راه دگر بگیریم پیش.
سخنان مردان،که رسید به پایان،مادگان آمدند به زبان که بخت نران،بُوَد یارشان که نیستیم ما بسان زنان آن دو پا جانوران که کنیم همی چشم و هم چشمی،سر هر چیز کشکی و پشمی.یا همیشه در اندیشه تن و پاپوش،با هزاران زبان و بی یک گوش،گر ببینیم زر شویم مدهوش،بهر هر چیز هم زنیم بس جوش که فلان همی بگفت بهمان،یا که بهمان چنین بکرد و چنان.گذشته از همه این ها،همه سخت گیری ما،از برای همین بُوَد تنها،تا گزینیم آن نری را کو،در میان نران بُوَد نیکو،هم به زیبایی و هم بر و بازو،تا ز آمیزش میان ما،بهترین گونه مانَدی بر جا.
مخ مخی،شد پا برهنه دوان،به میان سخنان مادگان.هان!گرفتم چنان،که نیکویید، لیک گر توانید مرا همی گویید،گر همه کار مادگان و نران،آن چنان است که بگفتید در سخنان،همه خواهید بمانَدی بر جا،برترین گونه و نژاد شما،این همه سال گذشته،پس چرا هنوزم هست،در میان شما نژاد و گونه پست؟
همه جانوران شدند همی خاموش،تو گویی که نی زبانشان بُدی،نی گوش.مخ مخی و همراه،چون دیدند چنان،که کس نمی آید به زبان، خرطوم در خرطوم،خوش خوشان، گرفتند راه پیش و برفتند پی کار خویش.
کورسو : حالا اگه گفتید سر ماموت مخ مخی چه جوری به سنگ خورد؟
شرر : بسی بسی شرمنده که نوشتنم بسی به درازا کشید ولی باور کنید همینم با بسی خاک بر سری و فشار آوردن به خودم نوشتم چون از برای هر چیزی که بود دستم به نوشتن نمی رفت.
کمی که جلوتر رفتن،به جایی رسیدن که تنها بزرگترا می تونستن برن اون جا.راهنما واسه همه روشن کرد که اون جا،جای نگه داری مغزای آخوندا و پیشوایان کیش ها و آیین ها و جهان بینی هاست و واسه کوچیکترا بسی بدآموزی داره و اگه اندیشه های اونا گسترش پیدا کنه و به کار گرفته بشه،به جز نابودی و بدبختی و سیه روزی،چیز دیگه ای در پی نخواهد داشت.
ماموت مخ مخی از روزی که از موزه برگشته،همه باورا و اندیشه هاشو یادداشت کرده و هر روز پس از بیدار شدن و هر شب پیش از خوابیدن یه نگاهی بهشون میندازه.چون می ترسه آلوده شده باشه و تو گذشته ای تاریک و بیم ناک،گم و یا بدتر از اون،گرفتار اندیشه های آخوندی.
بیچاره ماموت مخ مخی،هر شب کابوس می بینه که همه آلوده شدن و تنها اونه که هنوز وانگرفته و تک و تنها،هم باید تلاش کنه که دیگرونو درمون کنه و هم هوای خودشو داشته باشه که آلوده نشه و با داد و فریاد از خواب می پره و دیگه نمی تونه چشاشو رو هم بذاره.ولی چیزی که بیش از هر چیز آزارش میده و اونو می ترسونه اینه که خواب نیست و کابوس نمی بینه.
ماموت مخ مخی رفت به اون نشونی که کارمند بهش داده بود.اون جا مردی رو دید که تو پشمالو بودن دست کمی از خودش نداشت.رفت پیشش و گفت که واسه کار اومده.اونم یه نگاهی بهش انداخت و گفت خوش اومدی،انگار تو رو واسه همین جا ساختن.ریش و پشمت که بسی بلنده،دماغتم که درازه،هر کسی هم ببیندت که پس میفته،این دو تا شاختم که بسی به کار میان.ماموت مخ مخی گفت اینا شاخ نیستن، عاجن.حالا مو و دماغو ریخت و عاج من به چه کار شما میان؟اونم گفت حالا هر چی.با ریش و پشم و. ریختت که همچون ما میشی.ماموت مخ مخی تو دلش گفت ولی نه به بی ریختی و ترسناکی شما.رو کرد به اون مرد و گفت خب،دماغم و عاجم به چه دردیتون می خورن؟اونم گفت این جا یکی از کارای ما دروغ سازی و دروغ پردازی و دروغ پراکنیه که تو با این دماغی که داری دیگه کسی نمیگه از برای دروغایی که به خورد دیگرون میدی دماغت دراز شده.یکی دیگه از کارای ما سانسوره که واسه انجامش ما باید دست به قیچی بشیم ولی تو با این شاخایی که داری دیگه نیازی به قیچی نداری.کار دیگه ما این جا خرافه سازی و خرافه پراکنیه که شاخای تو به سان یکی از چیزاییه که مردم ما بسی بهش باور دارن و ما می تونیم ازش بسی بهره برداری کنیم.اندوه سازی و اندوه پراکنی هم کار دیگه ایه که ما بسی خوب می دونیم چه جوری انجامش بدیم که با این چهره ای که تو داری که با هر کسی ببیندت یاد بدبختیا و بدهکاریاش میفته،بهترین گزینه ای هستی که می تونه این جا کار کنه.
ماموت مخ مخی دید بار رنج بیکاری رو بکشه بهتر از اینه که داغ ننگ کار در چنین جایی رو پیشونیش بخوره،واسه همینم از اون جا رفت.
کورسو : گمون کنم دریافته باشین که اون جا کجا بوده.
شرر : بانو فاخته به یه بازی فراخونده که می ترسم اگه انجامش ندم دست به لنگه کفش و وردنه و ملاقه بشه و با این که دستش بهم نمی رسه ولی از اون جا که شانس ندارم و همیشه هم پای یه زن در میونه و یهو شاید یکی از بانوان گرامی دور و بر یا تو کوچه و بازار به نمایندگی از اون همچین نوازشم کنن،به خواستش گردن می نهم و انجامش میدم.
خب راستش دیدم خوشیم کجا بوده که حالا پیش پا افتاده باشه یا پس پا.ولی خوب که نگاه کردم گفتم کسی که خودش پیش پا افتاده باشه،همه چیزش پیش پا افتاده میشه چه برسه به خوشی واسه همین چن تاشونو همین جوری می نویسم:
فوتبال(همه جورهّ:دیدن بازی کردن و...)خوندن(همه جوره،از نوشته های در و دیوار بگیر تا هر چی دستم بیاد که یه بارم نزدیک بود کار دستم بده)چن سال پیش گیر داده بودم به واژه هایی که اگه وارونه هم بخونیشون همون باشن.سر به سر دیگرون گذاشتن جوری که بیشتریا میخوان سر به تنم نباشه،حالا یا با دستای خودشون یا کسای دیگه.بازی با واژه ها و چیستان و جدول و...
ماموت مخ مخی گفت بذارین یه راهنمایی بکنم.می تونین برین جلو و سر گپ و گفت رو باهاش باز کنین.حالا اگه گفتین واسه چی؟جیگانتو گفت واسه این که به هم نزدیک تر بشیم.ماموت مخ مخی گفت آفرین به تو،خب پس از این که به هم نزدیک تر شدین چکار می کنین؟جیگانتو گفت می خوریمش.ماموت مخ مخی نا امیدانه گفت نه.تیرکس گفت من می دونم من می دونم،بگم؟بگم؟ماموت مخ مخی گفت بگو.تیرکس گفت می کُشیمش و می خوریمش.
ماموت مخ مخی که دید از آتیش گوشت خوارا آبی گرم نمیشه،رو کرد به گیاه خوارا و گفت شما چرا چیزی نمیگین؟استگوسوروس دُم گُرزوارش رو جنبوند و گفت کُشت و کُشتار خوب نیس.میشه کارای بسی بهتری با همدیگه انجام داد.ماموت مخ مخی که همچین امیدوار شده بود پرسید میشه بگی چه کارایی؟استگو گفت با هم میریم می چریم.سوروپود،ارجینتوسوروس،سیموسوروس،اُلتراسوروس و سوپرسوروس با هم گفتن مام می خواستیم همینو بگیم.
ماموت مخ مخی رو به کُمپ سوگناتوس و دینئونیکوس کرد و گفت شما کوچولوا چی میگین؟گفتن این غول بیابونیا هیچی سرشون نمیشه.مغزشون اندازه یه نخوده.ما باهاش دوست میشیم و یواش یواش یه گروه راه میندازیم.ماموت مخ مخی که باورش نمیشد همچین چیزی شنفته باشه گفت همینه.بازم شما.خب پس از راه انداختن گروه چکار می کنین؟گفتن با همدیگه می ریزیم رو سر یکی دیگه،می کُشیمش و می خوریمش.
ماموت مخ مخی دید این جوری نمیشه.بهتره بره سراغ یه چیز دیگه.واسه همین گفت خب اگه هر کدوم از نَرا ابَرمارمولکی از گونه خودش ولی ماده ببینه،یا ماده ای،نری از گونه خودشو ببینه،چکار می کنه؟هیچ کس هیچی نگفت.ماموت مخ مخی یادش اومد که اونا تنها هنگامی که مست زادآوری هستن یادشون میاد که نرن یا ماده یا دیگرونم نرن یا ماده.پس گفت گمون کنین حالا هنگام مستی زادآوریه،خب حالا چکار می کنیم؟همه نرا با هم گفتن چکارشو برمیداریم.ماموت مخ مخی گفت نه،نه،نه!نه این که این نه،اینم بله،ولی خب این یه کاره از کارایی که میشه کرد،یا دست کم پیش از این کار کارای دیگه ایم میشه انجام داد.شما نرا اگه بخواین خودتونو تو دل ماده ها جا کنین،چکار می کنین؟نرا گفتن خب چرا باید همچین کاری بکنیم؟ماموت مخ مخی گفت واسه همون که چکارشو برداشتین.اونام گفتن نیازی نیس که کاری بکنیم.اگه تو نمی دونی چه جوری باید کارتو انجام بدی،ما می دونیم.
ماموت مخ مخی گفت ای بابا،نمیشه که برای بار نخست همین جوری هیچی نشده خودتونو بندازین روشونو کارتونو بکنین،یه پیش زمینه ای میخواد.اونام باید بخوان و آماده باشن.نرا گفتن خب زودتر بگو.بارنخست،برای این که ماده ها بهمون راه بدن،به نرای دیگه چنگ و دندون نشون میدیم و اگه از رو نرفتن و خواستن به ماده ها نزدیک بشن می زنیم پدرشونو درمیاریم.ماموت مخ مخی گفت من میگم چه جور دل ماده ها رو به دست میارین،شما میگین می زنیم پدر نرای دیگه رو درمیاریم؟اونام گفتن نه!پس میخوای بزنیم پدر ماده ها رو دربیاریم؟ماموت مخ مخی گفت بگذریم،حالا شما نرای دیگه رو دور کردین،پس از اون چکار می کنین؟نرا گفتن میریم سراغ ماده ها.
ماموت مخ مخی گفت آفرین به شما.پس دیگه سر گپ و گفت رو باز می کنین؟گفتن گپ و گفت؟کپ و سُفت.ماموت مخ مخی گفت نمیشه که،بده.اونام گفتن ما کردیم و شده،بسی هم خوبه.ماموت مخ مخی گفت خب گیریم که این جوریه.،پس از کپ و سُفت چکار می کنین؟گفتن اگه خسته باشیم که هیچی،اگه هم نه که میریم سراغ یکی دیگه.ماموت مخ مخی گفت این جوری بالا پایین پریدن که خوب نیس.اگه پیش از کپ و سُفت،گپ و گفت و ناز و نوازشی نبود،دست کم پس از اون که باید باشه.ماده ها نیازای دیگه ایم دارن،بگذریم از این که کارای دیگه ایم ازشون برمیاد.نرا گفتن برو بینیم بابا دلت خوشه ها.نیازای دیگه،کارای دیگه.ماده ها باید کلاشونم بندازن بالا.ما داریم از جون مایه میذاریم ولی اون چی؟از؟مادگان را بود بس همین یک هنر نشینند و زایند ابَرمارمولک،اونم نر.
ماموت مخ مخی گفت خوبه،بسّه دیگه.بهتره ببینیم دید ماده ها چیه.خب شما چه نرایی رو بیشتر می پسندین؟گوشت خوارا گفتن اونی که غرّشش بلندتر و ترسناک تر باشه،خشن تر و درنده خوتر باشه،دندونا و پنجه هاش تیزتر و بزرگ تر باشه،هر چی همه چیش بزرگ تر باشه بهتره،نازمونم بکشه و بخره،چیزای خوب خوبم بهمون بگه.گیاه خوارا گفتن ما از چیزای دراز خوشمون میاد،هر چی درازتر،بهتر،هر چی گردن و دمش درازتر باشه،نازمونم بکشه و بخره،چیزای خوب خوبم بهمون بگه.
ماموت مخ مخی دید باید چاره دیگه ای بیاندیشه.گفت بیاین یه نمایش بازی کنیم.یکی از نرا و یکی از ماده ها رو فراخوند و بهشون گفت گمون کنین یه نر و ماده تو گذر همدیگه رو می بینن،همینو بازی کنین.ابَرمارمولک نر رو کرد به ماده و گفت جیگر،بخورمت.بفرما بریم بزنیم یه شام و برسیم به کام.ماده هم گفت برو گمشو.مرده شور برده ایکبیری.مگه تو خودت خوار مادر نداری؟ابرمارمولک نرم گفت خاک بر سرت کنن،همین کارا رو می کنین که نسلمون نابود میشه.ماموت مخ مخی که دیگه مونده بود چکار کنه گفت همتون برین به کارای همیشگیتون برسین.
ماموت مخ مخی بیچاره نمی دونست که همه اینا واسه مغز کوچیک و خشک اندیشی ابرمارمولکا بود که به جز یه چیز که تو سرشتشون بود،چیز دیگه ای نمی دیدن و از اینم آگاهی نداشت که همین یک سو نگری و ناتوونی در سازگاری با زیست بومشون،نسل ابرمارمولکا رو نابود می کنه...ببخشین،در میزنن.من برم ببینم کیه.
نمی دونم تا حالا شرمنده خودتون شدین یا نه.در رو که باز کردم،خشکم زد.با بسی شگفتی دیدم ماموت مخ مخی،به همراه ابرمارمولکا،پشت درن و همشون سراشونو انداختن پایین.به خودم که اومدم،بهشون گفتم بفرمایین تو،دم در بده.گفتن نه همین جا خوبه.یه خرده گذشت ولی هیچ کدومشون چیزی نگفتن.گفتم تو که نمیاین،چیزیم که نمیگین،میشه بگین اومدین این جا چه کار؟یکی یکی سراشونو بلند کردن.چشای همشون پر اشک بود.ماموت مخ مخی گفت ما اومدیم این جا تا به نمایندگی از جونورای دیگه،از شما پوزش بخوایم.هر کدوم از ما می تونه نیا یا از نیاکان شما باشه.اگه تو بسی سال پیش،یک سو نگر نبودیم،اگه جونورایی خشک اندیش نبودیم،اگه بهتر میشنفتیم و می دیدیم و می اندیشیدیم،شاید شما جونورای اندیش گرِ اندیش مندِ اندیش ناکِ اندیش ورز،که گروهی از شمام نام روشن اندیش رو یدک میکشن،پس از گذشت این همه سال،به این روز نمی افتادین که همدیگه رو،تنها به گناه از یه آیین و کیش و باور و نژاد دیگه و دگرباش و دگراندیش بودن،لت و پار کنین و شبانه روز به جون هم بیفتین و تاب پذیرفتن و بودن هر اون چه جز اونایی که خودتون میگین و می اندیشین رو نداشته باشین.ما شرمنده شماییم و ازتون پوزش می خوایم.ولی یه چیزه که ما درنمی یابیمش.درسته که ما یک سو نگر بودیم و از نیروی اندیشه چندونی برخوردار نبودیم،ولی اگه نیازامون واسه زنده موندن برآورده میشد،کاری به کار همدیگه نداشتیم.با همه اینا امروز،تنها نام و نشونی از ما به جا مونده،تازه اگه مونده باشه،و خودمئون نابود شدیم.چه جوریه شمایی که تو یک سو نگری دست کمی از ما ندارین و هماره هم کمر به نابودی همدیگه بستین و کشت و کشتار راه میندازین،پس از این همه سال،هنوز که هنوزه نسلتون پا بر جا که هست هیچی،روز به روزم به شمارتون افزوده میشه به ویژه یک سو نگراتون؟
اینا رو که شنفتم،بسی شرمنده شدم.پاسخیم براشون نداشتم.به خودم گفتم ای کاش ما هم یک سو نگری رو میذاشتیم کنار،یا دست کم اگه کار نادرستی ازمون سر میزد،می پذیرفتیم و اگه از کسی هم پوزش نمی خواستیم،بر درست بودنش پا نمی فشردیم.راستی،تا حالا شده بزرگترامون واسه زاییدنمون،بزرگ کردنمون،آموزش و پرورشمون،رسیدگی بهمون یا هر چیزی که دور و برمون میگذره و دستاورد کارای اوناس ازمون پوزش بخوان و بپذیرن که اگه نه بیشتر کاراشون،چن تایی از کاراشون درست نبوده؟خود ما چی؟
کورسو : ببخشین که دور و دراز شد.خودمم نمیخواما،خودش میشه.خواستم بخش بخشش کنم،گفتم بهتره تو یه بخش بنویسمش و بیش از این خستتون نکنم.
ماموت مِخ مِخی بش گفت از دید من کاری که باید بکنی اینه که با فیلای دیگه دس به دس هم بدین و برین سراغشون و پاهاتونو چنون به زمین بکوبین که یا دمشونو بذارن رو کولشونو در برن یا برن سراغ یه کار دیگهِهر چن که اونا به جز تِر زدن به تو و چیزای دیگه کار دیگه ای ازشون برنمیاد.
کورسو : اینم پاسخ به فراخوان فاخته.هر کس دیگه ایم دوس داره می تونه چیزی در این باره بنویسه یا به این رایانشونی " filter@dci.ir " رایانامه بفرسته.
شرر : این راه بی خشونتش بود.راهای دیگه ایم هستن.
کورسو : اینو ۱۶:۲۵ دوشنبه ۱۴/۵/۸۱ نوشتم.از اون روز تا امروز باورم درباره چیزایی دگرگون شدن و چیزاییم هنوز همون جورین که بودن.
شرر : امیدوارم روز به روز مغز و چشم و گوشمونو بیشتر و بهتر باز کنیم و آگاهیامون بیشتر و درست تر بشن و از اون چه که بر خودمونو دیگرون گذشته و میگذره بیاموزیم و کورکورانه از چیزی پیروی نکنیم.
دوره بی دلی هم برای خودش دورانی بود ـ گمون کنم سنگین ترین عضو بدن آدم دل باشه،چون از وقتی بی دل شدم اون قدر احساس سبکی می کردم که وقتی راه می رفتم فکر می کردم که دارم پرواز می کنم و تو آسمونا سیر می کنم.این بهین دوست منم بیخود نگفته که :
" در آستان جانان از آسمان میندیش کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی"
تو همین سیر کردنا بود که یه بار دیگه طرف جلومو گرفت و گفت : " زود باش جونتو بده به من که میخوام برم." گفتم شرمنده،ببخشید،این دفعه دیگه دلی هم ندارم که تقدیمتون کنم،آخه یه نفر دلمو برده.حالا چرا با این عجله؟تشریف داشته باشید تا در خدمتتون باشم.گفت : " نمی تونم،باید برم.کلی کار دارم.در مورد دلت هم نمی خواد نگران باشی،دلتو من برده بودم حالا هم دیگه دلت دلمو زده و دلتو برات پس آوردم." اینو گفت و دستش رو به طرف من دراز کرد.
کف دستش یه چیز له و لورده ای بود که شباهتی به هیچی نداشت چه برسه به دل من.یه نگاهی به اون چیزی که کف دستش بود و از قرار معلوم دل من بود انداختم و گفتم والّا این جور که از شواهد و قرائن برمیاد اگه قرار به زدنی هم باشه این دل شماس که دل منو زده و یه جای سالم براش نگذاشته.
میگن یه نفر با ماشین از کنار یه مزرعه رد میشده که یهو مرغیو زیر می گیره،طرف هم که به خیال خودش آدم با وجدانی بوده،ماشینو نگه میداره و پیاده میشه و به اطراف نگاه میکنه و می بینه یه نفر داره تو مزرعه کار میکنه.اونم مرغو برمیداره و میره به طرف مزرعه دار و به اون میگه : " می بخشید،این مرغ شماس؟" مزرعه دار هم یه نگاهی به مرغ میندازه و میگه : " رنگش که رنگ مرغ منه،ولی مرغ من به این پهنی نبود."
کار یارو درست مث بروبچه های جام غمه که اون قدر از اول و وسط و آخر فیلما و سریالای خارجی میزنن که اگه از سازنده های برنامه بپرسن که این فیلم یا سریال شماس؟میگن : " یه چیزاییش شبیه برنامه ما هست ولی برنامه ما به این بی سر و تهی نبود."اگه اشتباه نکنم شما هم باید تنتون به تن یکی از این جام غمیای ما خورده باشه یا این که گذرتون به اون جا افتاده باشه.
حرفام که تموم شد، طرف گفت : " اگه حرفات تموم شده زود باش دلتو بگیر و جونتو بده به من که میخوام برم." گفتم تو مرام من نیست که وقتی یه چیزیو به کسی دادم،حالا هر چیزی که میخواد باشه،حتی دل که به نظر من بزرگ ترین دارایی یه آدمه،اونو پس بگیرم.اونم گفت : " ولی تو که دلتو به من ندادی،من خودم دلتو بردم." گفتم چه فرقی میکنه؟من که می خواستم خودم دلمو به شما بدم.حالا اگه شما پیش دستی کردی و قبل از این که من اونو به شما بدم خودت اونو بردی بازم از نظر من مث اینه که خود من دلمو به شما دادم،چون من یاد گرفتم اون چیزی که مهمه قصد و نیته نه نحوه گکردار یا گفتار.طرف گفت : " میل خودته،دلت رو هم که پس نگیری من جونتو می گیرم.خب،حالا چشماتو ببند." و پس از چند لحظه گفت : " تو مردی." با خودم گفتم این از ما بهترونا هم راست راستی که خیلی تو کارشون واردن.تو یه چشم به هم زدن هم دلمو برد،هم جونمو گرفت.حالا هم که در خدمت شمام.
دنباله داره...
گفتم پس بگو چرا وقتی منو دیدین این قدر ذوق زده شده بودین.این جور که معلومه کار و بار شما هم مث کار و بارا تو ایران کساد کساده.یکی از فرشته ها جواب داد : " حالا رو زمین اگه کار و بارا کساد باشه یه مشت مگس مزاحم برای پروندن پیدا میشه که به هر حال از نظر فیزیکی خودش کاریه ولی این جه به سبب این که ورودی بهشته هیچ نوع حیوون مزاحمی از جمله مگس پیدا نمیشه که دست کم با پروندن اونا سر خودمون گرم بکنیم،برای همینم هر از گاهی از فرط بیکاری بعضی از فرشتگان را بلغزد پای مث هاروت و ماروت.البته الان اوضاع یه مقدار بهتر شده و کارمون شیفتی شده،هر کدوم از فرشته ها یه چند وقتی دربون بهشتن یه چند وقتی هم دربون جهنم،این جوری عدالت خدایی هم رعایت میشه.البته دربون جهنم بودنم خودش مشکلاتی داره.اونجا برعکس اینجا،از صدقه سری شما آدما،ما اصلاً وقت سر خاروندنم نداریم،همین جور کرور کرور آدمه که برای جهنمی شدن صف بستن و ما هم باید مشخصّاتشونو چک کنیم و اجازه ورود بهشون بدیم."
گفتم پس اون صفی که من دیدم صف جهنمیا بوده.راسّی گفتی جهنم،میشه لطفاً اگه می تونین یه نگاهی هم به لیست جهنمیا بندازین؟شاید اسم من اونجا باشه.یکیشون گفت : " نه،تو رایانه ما فقط اسامی بهشتیاس."
گفتم تو زمین یه کسای بودن که بهشون هکر می گفتن.اونا می تونستن وارد رایانه های بقیه بشن و هر چی اطلاعات بخوان به دست بیارن.شما نمی تونین همچین کاری بکنین و وارد رایانه جهنمیا بشین و یه نگاهی به لیست اسامی اونا بندازین؟اینو گفتم و با یه نگاه معصومانه ای به یکی از فرشته ها که پشت یه رایانه نشسته بود خیره شدم و با یه لحن معصومانه تری گفتم please ،خواهش می کنم. ـ اینو تو فیلما زیاد دیده بودم ـ
اون فرشته هم مث کسایی که خودشونم میخان کاریو انجام بدن ولی جوری رفتار میکنن که انگار فقط به خاطر شخص درخواست کننده س که اون کارو انجام میدن صندلیشو به طرف رایانه چرخوند و گفت : " ما آخرش نه از کار خدا سر در آوردیم که چرا شما رو آفرید،نه از کار شما.اون از پدرتون که باعث شد ابلیس،رجیم بشه،اینم از تو که میخوای منو از راه به در کنی.ولی خب باشه،ببینم چکار می تونم برات انجام بدم.هر چی باشه از بیکاری بهتره و دست کم برای چند لحظه هم که شده سرمونو گرم میکنه." اینو گفت و شروع کرد با دکمه های صفحه کلید رایانه وررفتن.منم تو دلم گفتم آره جون عمَّت،تا حالا از این کارا نکردی؟تو که دست هر چی هکره از پشت بستی.
بعد از چند لحظه سرشو تکون داد و گفت : " نه خیر،تو لیست جهنمیا هم خبری از اسم تو نیست که نیست." گفتم مگه میشه؟من که زندگیم به بقیه نبرده بود،مردنم هم که با بقیه توفیر داشت،این جور که معلومه بهشت یا جهنم رفتنم هم به بقیه نرفته.تو زندگیم که می گفتم " از کجا آمده ام؟آمدنم بهر چه بود؟" مث این که قراره این جا هم بگم " به کجا می روم؟آخر ننمایی وطنم؟" اصلاً مگه یه همچین چیزی میشه که بشه؟
همون فرشته جواب داد : " تا حالا که سابقه نداشته.حالا گواهی فوتتو بده ببینم اشکال از کجاس؟" گفتم ولی من که گواهی فوت ندارم.گفت : " مگه میشه؟مث این که تو راسّی راسّی هیچ چیت به بقیه آدما نبرده؟آخه اگه تو گواهی فوت نداری،پس چی جوری فهمیدی که مردی؟" گفتم راستش...اصلاً بذارین از اول براتون تعریف کنم.
دنباله داره...
کورسو : امروز سال روز چیزاییه که چن تاشون دس کم برای من یکی بسی گرامی و شادی آورن و چن تاییشونم دریغ و اندوه آور.
شرر : نمی دونم شما هم با خوندنو شنیدنو دیدن چیزایی که این روزا تو گوشه و کنار جهان میگذرن داغ دلتون تازه میشه و دریغ و افسوس میخورین که چرا چون توانستیم،نکردیم یا نمی کنیم؟
یه روز ـ شایدم یه شب ـ گمون نکنم فرقی هم بکنه،به هر حال یه روز یا یه شب یه نفر به من گفت : " تو مُردی."منم که همچین بدم نمیومد دنیای دیگه رو هم تجربه کنم و بیبینم دنیای دیگه چی جوریه،کلی ذوق کردم و منتظر نکیر و منکر شدم تا بیان سراغم.ولی هر چقدر صبر کردم از نکیر و منکر خبری نشد که نشد.با خودم گفتم تو که زندگیت به بقیه ادما نرفته بود حتماً مرگت هم به بقیه نبرده.شایدک مث خیلی چیزای دیگه این قضیه نکیر منکرم سر کاریه و فقط برای ترسوندن مردمه،مث ماجرای یه سر دو گوش واسه ترسوندن بچه ها.آخه کسی از زبون مرده ها که این قضیه رو نشنفته که وقتی مردن چه اتفاقی براشون افتاده.به هر حال من به خودم گفتم حتماً سر کاریه و الانه که یکی بیاد و بهم بگه : " لطفاً لبخند بزنید،شما در مقابل دوربین مخفی قرار دارید." برای همینم سعی کردم خیلی باکلاس و سنگین سر جام دراز بکشم و اصلاً به روی خودم نیارم که قضیه دوربین مخفی رو فهمیدم و ته دلم به ریش سازنده های برنامه می خندیدم و می گفتم من خودم یه عمری همه ر سر کار میذشتم،حالا شما می خواین منو سر کار بذارین؟
ولی هر چی صبر کردم نه از سازنده های برنامه دوربین مخفی خبری شد،نه از نکیر منکر.به خودم گفتم دوربین مخفی هم که نبود به هر حال قضیه نکیر منکر سر کاری بود.برای همین از جام بلند شدم و راه افتادم بیبینم تو اون دنیا ـ ببخشید،یادم رفت که من دیگه مردم و برای من اون دنیا این دنیاس و این دنیا اون دنیا ـ به هر حال راه افتادم تا بیبینم تو این دنیای تازه چه خبره.یه چن قدمی که راه رفتم از خودم پرسیدم خب حالا از کدوم طرف برم؟و چون نتونستن راهی رو انتخاب کنم،چشامو بستم و یه چن دور،دور خودم چرخیدم و وایسادم و راه افتادم.
نمی دونم چقدر راه رفتم تا به یه جایی رسیدم که کلی آدم پشت سر هم تو صف وایساده بودن.گفتم حتماً صف پامچاله.شایدم صف شیره.شایدم جنس کوپنی اعلام کردن.شایدم صف کنکوریاس.تصمیم گرفتم که به راهم ادامه بدم ولی باز گفتم شایدم نباشه.حالا ضرری که نداره،از یکی از اینایی که تو صف وایسادن می پرسم صف چیه.جلو رفتم و از نفر آخر پرسیدم می بخشید اینجا صف چیه؟اونم جواب داد : " نمی دونم،من دیدم همه وایسادن تو صف،گفتم حتماً یه چیزی میدن،منم وایسادم آخر صف." فوری شستم خبردار شد که یارو ایرانیه که بدون این که بدونه چه خبره،صرفاً به خاطر این که بقیه وایسادن تو صف،اونم وایساده.ولی از این یارو ایرانیه و وایساده آخر صف،خیلی تعجب کردم.من که حتی وقتی زنده بودم از این عادتای بد ایرانی بدم میومد،به راه خودم ادامه دادم.
یه مقدار دیگه که جلو رفتم از دور یه جایی رو دیدم که مث اتاقکای نگهبانی جلوی در پادگانا بود و چن نفر که به نظر می رسید دربون باشن تو اتاقک نشسّه بودن.رفتم جلو تا از اونا بپرسم که اون جا کجاس.همین که به نزدیکی اونا رسیدم،تا منو دیدن،یهو همشون با سرعت به طرف من اومدن و با خوشحالی منو دوره کردن و بهم خوش آمد گفتن و تعارف تیکه پاره کردن که مثلاً خوش اومدین،قدم رنجه فرمودین و از این جور تعارفا.بازم یاد ایران و دوره زنده بودنم افتادم.به هر حال بعد از همه تعارفا،یکیشون رو کرد به من و گفت : " به بهشت خوش اومدین."
با تعجب به دور و برم نگاه کردم.اتاقکی بود شامل چن تا میز و صندلی و چن تا کامپیوتر ـ ببخشید،یادم رفت فارسی رو پاس بدارم،چن تا رایانه ـ و چن نفری که به گمونم فرشته بودن.مات و مبهوت از شون پرسیدم یعنی این جا بهشته؟یکیشون که پشت یه رایانه نشسّه بود،گفت :"خود بهشت که نه،این جا دروازه بهشته.حالا مشخصاتتو بگو."پرسیدم پس نکیر و منکر شمایین؟خندید و گفت :"نه،ما دربونای بهشتیم."گفتم راسّشو بگین،این قضیه نکیر و نمکر سر کاریه؟یکیشون گفت :" نه،سر کاری نیس."پرسیدم اگه سر کاری نیس،پس چرا وقتی من مردم سراغ من نیومدن؟
جواب داد :" نکیر و منکر همون وجدان آدمان که همیشه و همه جا به همراه آدمان.حالا اونایی که تو دوره زنده بودنشون،وجدانشونو زیر پا میذارن و اونو اصلاً در نظر نمی گیرن و هر کاری که دلشون می خواد انجام میدن و اصلاً فراموش می کنن که وجدانیم دارن،بعد از یه مدتی به خاطر کم کاری و بعد از یه مدت دیگه از فرط بیکاری،وجدانشون خسّه میشه و می گیره میشینه سرجاش و دیگه کاری به کار طرف نداره.وقتی این تیپ آدما می میرن،وجدانشون درست مث حیوونایی که به خواب زمسّونی رفتن و با اومدن بهار بیدار میشن،از جاش بلند میشه و به اونا میگه نوبتیم باشه نوبت منه و بعدم شروع میکنه به خوندن یه لیست بالا بلند از پندار و گفتار و کردار ناپسند طرف که مثلاً در فلان روز بهمان فکر پلید به سرت خطور کرد،در بهمان شب دروغ گفتی و غیبت کردی و ...بعدم زیر لیستو امضا میکنه و اونو داخل یه پاکت میذاره،در پاکتو مهر و موم میکنه و پاکتو میده دست طرف و بهش میگه این نامه اعمالته،اینو باید تا روز دادگاه به همراه داشته باشی تا اون جا به حسابت برسن و رأی نهایی رو در مورد تو صادر کنن."
دنباله داره...
کورسو : از همه دوستان پوزش میخوام که از برای گرفتاری نتونستم بهشون سر بزنم یا این جا رو به روز کنم.دوستای بلگفاییم که نمی دونم گیر از رایانه منه یا تارنگار اونا که نمی تونم براشون پیام بذارم.بازم تلاشمو می کنم،امیدوارم که بشه.